کجایید ای شهیدان خدایی ...
اللهم عجل لولیك الفرج

مرتبه
تاریخ : 1390/12/22

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همه دلتنگی ها
گوشه ای می نشینم

وحسرتها را می شمارم
و باختن ها را
و صدای
شکستن ها را ...

نمی دانم من کدام امید
را ناامید کرده ام و کدام
خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم
که
اینچنین دلتنگم؟

آنقدر دلم برایت "تنگ" است

که

دیگر جایی برای ماندن و بودن در دلم نداری !

و کاش میدانستی

چه لذت بخش است این دلتنگی !!




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: خدا، خدایا شکرت،
ارسال توسط هم وطن

او از من پرسید:آیا مایلی چیزی از من بپرسی؟ گفتم ....اگر وقت داشته باشید....

لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد ...چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟

پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟

پاسخ داد: آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ... عجله دارند بزرگ شوند و سپس آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند

سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....

چنان با هیجان به آینده فکر می کنند که از حال غافل می شوند به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده ...

آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند ...

سپس من پرسیدم..

کدام درس زندگی را مایل هستی که بندگانت بیاموزند؟

پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولی می توانند طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

یاد بگیرند دیگران را ببخشند ویاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید

ایجاد کنید ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید

یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را

دارد

یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند به یک چیز نگاه کنند ولی برداشت آن ها متفاوت باشد

یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشندبلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند!!!

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم آیا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشی بندگانت بدانند؟

خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه...

 

 




طبقه بندی: اخلاق و عرفان، 
برچسب ها: در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم ...، خدا، خدایا شکرت،
ارسال توسط هم وطن
مرتبه
تاریخ : 1390/11/28

داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:
“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود
هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.
هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.




طبقه بندی: داستان، 
برچسب ها: خدا همواره مراقب شماست، خدا،
ارسال توسط هم وطن
مرتبه
تاریخ : 1390/11/27

زنده‌یاد قیصر امین‌پور

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا 
خانه‌ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه‌ها  
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه‌های برجش از عاج و بلور  
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان  
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده‌اش 
سیل و توفان ، نعره توفنده‌اش

دکمه پیراهن او، آفتاب 
برق تیغ خنجر او، ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست  
هیچکس را در حضورش راه نیست



ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، شعر لبخند خدا، خدا،
ارسال توسط هم وطن
مرتبه
تاریخ : 1390/11/27

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه اول ، که اول ضلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، برروی یکدگر ، ویرانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پیمانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمانرا واژگون مستانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت میپذیرفتم ،نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،پاره پاره در کف زاهد نمایان ،سبحه صد دانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،آواره و دیوانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد !
اکر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش ،بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ، در این دنیای پر افسانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ، وگرنه من بجای او چو بودم ،یکنفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد





طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: عجب صبری خدا داد !‏، خدا،
ارسال توسط هم وطن
حقمان است اگر بی تپش و سرد شویم
 
یا که از دهکده سبز خدا طرد شویم

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم

 
حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم

 
شهر لبریز از خدا بود و نمی دانسیتم

ما چرا عابر پس کوچه عادت شده ایم؟
 
دور افتاده ز دامان شهادت شده ایم

ما چرا مرده و متروک در اینجا ماندیم؟

 
مثل یک کشتی طوفان زده تنها ماندیم

لب فروبند که یاران غزلخوان رفتند
 
و گمان،بار خدایا که شهیدان رفتند

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم

 
روشنی هست،خدا هست،ولی ما کوریم!

شعر از شهید محمد عبدی



طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: روشنی هست، خدا هست، ولی ما کوریم!، شعر از شهید محمد عبدی، خدا،
ارسال توسط هم وطن
آرشیو مطالب
نظر سنجی
جهت تعجیل در ظهور حضرت مهدی(عج)






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ