کجایید ای شهیدان خدایی ...
اللهم عجل لولیك الفرج

مرتبه
تاریخ : 1390/11/25

مصطفی ...
مستندی زیبا با نام مصطفی همراه با صحبت های جالب مادر ،پدر ،همسر وخواهر شهید مصطفی احمدی روشن…
دریافت فایل تصویریwmv حجم:۲۰،۹۷۸مگابایت
دریافت فایل تصویری۳gp حجم:۱۰،۳۴۶مگابایب
سلامتی آقا امام زمان(عج) و امام خامنه ای صلوات





طبقه بندی: شهدا،  زندگینامه شهدا،  خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید مصطفی احمدی روشن…،
ارسال توسط هم وطن
مرتبه
تاریخ : 1390/11/12

بنام خدا

اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم

سید سلام!چند هفته ای می شه که نتونستم بیام پیش تو!نمی  دونم چرا؟اصلا دیگه فرصت پیدا نمی کنم که بیام اینجا. 

یادش بخیر اون اوایل هر هفته عصر جمعه که می شد،هر جا که  بودم خودمو به اینجا می رسوندم.و یکی دو ساعت با تو حرف می زدم و بار دلم سبک می شد.ولی حالا دیگه اینطور نیست.دل،دل دیگه ای شده و کم کم داره مغلوب اون چیزایی میشه که سالها پیش ما ضد ارزش بود. 

سید می دونی چیه؟روزگار خیلی عوض شده. دوره ، دوره عقل و خرد  شده و کمتر کسی از عشق حرف میزنه.البته از هوسبازی حرف بسیاره . دوره،دوره نام و شهرت و نشانهای درجه یک و دو و سه شده.بازار روزا و شبای سرشار از عشق و شور جنگ کساد شده.اگر اون موقعها میزان ، تقوا بود،حالا میزان ، پست و پول و پارتی شده.... 

یادمه چند روز پیش ، از بزرگراه شهید گمنام رد میشدم ،(البته نه با دوو یا بنز ،با اتوبوس واحد)برای یه لحظه کلمه «گمنام» که روی تابلو نوشته شده بود،توجهمو جلب کرد.و یکمرتبه خاطره اونروز فراموش نشدنی تو ذهنم زنده شد.حتما می دونی که کدوم روز رو می گم. 

آره،منظورم اولین  روزی که تو رو دیدم.در لحظه های اول که تو رو از پشت استیشن به داخل معراج میاوردند،و من برای شناسایی بالای سرت اومدم،(البته سر که چه عرض کنم) وقتی جستجو کردم که پلاک یا نوشته ای از توی جیبهات برای شناسایی پیدا کنم ، با زحمت یکی دو تا از دکمه های باقیمانده بلوزت رو باز کردم . زیر پیراهنی سفیدتو دیدم که رنگش قرمز شده بود. یکدفعه متوجه جمله ای شدم که زیر پیراهنت نوشته بودی که گفتم حتما اسم و یا نشونه ای باشه که برای شناسایی کمکمون کنه.ولی خوب که دقت کردم دیدم اونجا نوشته بودی:"اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم." 



ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: نامه ای به یک شهید زنده،
ارسال توسط هم وطن

این عکس یادگار روزهای ماست. عکسی که همیشه بی نام عکاس دیدیمش. و بی نامی از شهدایش.

احمد دهقان، نویسنده کتاب سفر به گرای ۲۷۰درجه در توضیح این عکس – به عنوان شاهد عینی این تصویر- می گوید:
عکس مربوط است به ۲۱ دی ماه سال ۶۵، سومین روز عملیات کربلای پنج در شلمچه، وقتی که گروهی از نیروهای ایرانی در محاصره نیروهای عراقی گیر افتاده بودند. توی یکی از سنگرها، عباس حصیبی (شهید سمت چپ در عکس) و علی شاه آبادی (شهید سمت راست که یکی از سمینوف چی های دسته ادوات بوده)، کنار هم نشسته بودند که تیر سمینوف عراقی می خورد به سر حصیبی و رد می کند، می خورد به سر دومی. سر حصیبی را باند پیچی کرده بودند … عکس را هم رضا احمدی با دوربین علی شاه آبادی گرفته …

یاد شهدای ۸ سال دفاع مقدس گرامی باد. برای شادی روح این سرافرازان، فاتحه ای قرائت فرمائید.




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
ارسال توسط هم وطن
مرتبه
تاریخ : 1390/10/23
 

وقتی خبر شهادت شهید "مصطفی احمدی روشن" را شنیدم، یاد سخن زیبای شهید رجبعلی بیگی افتادم که چه زیبا گفت: از یک سو باید بمانیم که شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند. هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی. چه می‎شد امروز شهید می‎شدیم تا دوباره فردا شهید شویم،
آری، گفته‌اند و باز هم خواهند گفت که در باغ شهادت باز است و فقط کافیست راهش را پیدا کنی،
یعنی باید برای خدا دلبری کنی،
مصطفی هم برای خدا دلبری کرد و خدا پذیرفتش.
چون پیمانه‌ی کمالش لبالب شده بود،
او با علمش خاری شد در چشم دشمنان اسلام ...




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
ارسال توسط هم وطن

سید مسعود شجاعی طباطبایی در وبلاگ خود با عنوان وصیت‌‌نامه عكسی را از علی فریدونی عكاس با سابقه ایرنا از عملیات رمضان منتشر كرده و می‌نویسد:

محور پاسگاه زید (27 تیر 1361) نیمه‌شب یكشنبه 27 تیرماه، گردان های در گیر در مرحله دوم عملیات رمضان به دلیل گذشت زمان و نزدیك شدن صبح، از تعدای از نیروهای داوطلب می خواهند كه از میدان مین پیش رو سریع تر گذر كرده و معبری برای عبوردیگر رزمندگان باز كنند. از میان 150 نفر داوطلب به 20 نفر از آنان اجازه ی ورود به میدان مین داده می شود و اغلب این 20 نفر نیز به شهادت رسیدند.



ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
ارسال توسط هم وطن
* مختصری از خودتان بگویید؟ اهل كجا هستید؟ چند فرزند دارید و زندگی را چگونه شروع كردید؟
 
بنام خدا
من مادر شهید محمدرضا شفیعی هستم، اهل قم و محله پامنار هستیم، از ابتدای زندگی با فقر و تنگدستی شروع كردم، شوهرم چرخ تافی داشت و در فصلهای تابستان بستنی فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صدای خوبی داشت به او حسین بلندگو هم می گفتند. اول زندگی چند تیكه طلا داشتم فروختم و 100 متر زمین خریدیم، شروع كردیم با شوهرم به ساختن. من خشت می گذاشتم او گل می مالید، خانه را نیمه كاره سرپا كردیم و رفتیم مشغول زندگی شدیم. برای تابستان مشكلی نداشتیم، ولی زمستان به مشكل بر می خوردیم، خرجی شوهرم فقط خانه را كفایت می كرد. شروع كردم به قالی بافتن یك قالی بافتم، خانه را كاه گل كردیم. یكی بافتم، برق كشیدیم، یكی دیگر را بافتم و لوله كشی آب كردیم، بالاخره با هزار مشقت یك خشت و گل روی هم گذاشتیم تا اینكه خدا محمدرضا را به ما داد و به بركت قدمش وضع زندگی ما كمی بهتر شد و منزلمان را توانستیم در همان محل عوض كرده و تبدیل به احسن كنیم.
 
 

شهید محمدرضا شفیعی - قافله شهداء

* محمدرضا چه سالی به دنیا آمد و در میان فرزندانتان چه ویژگی داشت؟

 محمدرضا در سال 1346 به دنیا آمد و با آمدنش رزق و روزی پدرش خیلی رونق گرفت.




ادامه مطلب
طبقه بندی: زندگینامه شهدا،  خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهیدی كه پس از شانزده سال پیكرش سالم بود،
ارسال توسط هم وطن
 زبان: فارسی  نویسنده: غلامعلی رجائی
 نوع فایل: PDF
 تعداد صفحات: 264  ناشر: نشر صریر
 حجم کتاب: 1.65 مگابایت




طبقه بندی: خاطرات شهدا،  كتابخانه الكترونیكی، 
ارسال توسط هم وطن

لازمه کار تفحص، عشق و معرفت به مقام شهداست


کوچه «معراج» را باید کوچه خاطره‌ها نامید؛ خاطرات تلخ و شیرین از مادرانی که جلوی در پزشکی قانونی به سرنوشت فرزندشان فکر می‌کنند و این که عاقبت چه خواهد شد؛ و آن سوتر مادرانی که به به دیدار از سفر بازگشته خود آمده‌‌اند. لحظه‌ای از این فکر نمی‌گذرد که...


خاطراتی از کوچه معراج شهدا

در حالی که لاله‌ها در دود و غبار غفلت شهرمان به فراموشی سپرده شده‌اند، کمی آن طرف‌تر از بازار تهران، صدای فروشنده‌هایی به گوش می‌رسد که پیراهن، کمربند، کیک و کلوچه‌ای به دست گرفته و فریاد می‌زند «بیا این ور بازار»؛ کمی آن طرف‌تر، بازار طلافروشان است که این روزها به خاطر نوسانات قیمت طلا خیلی شلوغ به نظر می‌رسد. به پاساژهای بازار نگاهی می‌اندازی، پر زرق و برق‌اند و مردم محصور در میان دکه‌ها و مغازه‌های رنگارنگ به دنبال توشه‌ای می‌گردند تا کوله‌بارشان را پر کنند؛ به زمانی دورتر می‌نگری، چند سال پیش، پیش از اینکه ما این بازار را ببینیم، کسانی بودند که بازارهای دنیا را دیدند، چشم‌هایشان را روی همه آن بستند و پا به بازاری نهادند که خداوند طرف معامله بود.



ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: معراج شهدا، تفحص شهدا،
ارسال توسط هم وطن
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
جهت تعجیل در ظهور حضرت مهدی(عج)






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ