تبلیغات
کجایید ای شهیدان خدایی ... - مادری ترین روز

مادری ترین روز

مسافر کربلاء نام وبگاهی است که به یاد پدری آسمانی ، توسط فرزند شهید بزرگوار سردار شریفی راه اندازی شده و سنگر فرهنگی را با ربان دل بیان می نماید.

متنی که در زیر برایتان آورده ایم با عنوان مادری ترین روز به یاد بی بی دو عالم ، صدیقه طاهره ، فاطمه مرضیه سلام الله علیها می باشد.

امید است که در این دنیای وا نفسا چشمان دلتان را صفایی دوباره بخشد.

بسم رب…

مادری ترین روز …

باز بوی شب های بی مادری امد و بی قرار تر شدم…

و اهنگ نوشتار برای تو کردم ای آسمانی…

این نوشته ها امروز رنگ بوی کوچه و سیلی خواهد داشت..

پس مرا به رسم یک روضه نویس کوچک قبول کن..

امروز داشتم در زیر بادهای نفس گیر شهر قدم میزدم..

نا خداگاه در بهشت زهرایی دیدم..

که زودتر از همیشه به رسم خودشان پیشواز مادرشان رفته بودند..

اخه راست است چون مادری بودند و با مادر بسوی خدا پر کشیدند..

و همچون مادرشان در کشاکش این روزها غریب بودند..

امروز بادها برای من روضه خوان شدند پدر…

انها خواندند برای من…

{ببین میتوانی بمانی بمان؛عزیزم تو خیلی جوانی بمان}

دردهایم به بغض تبدیل شد*

و باران اشک مجالی برای راه رفتن به این پاهای خسته نداد *

و زمین گیر بهشت زهرا شدم*

در لا به لای اشکهایم هی به شعرهایت برای مادر فکر کردمو گریستم..

اری کاش خواب بود /دروغ بود/اصلا افسانه بود..

ولی چه کنم هرچه فکر میکنم به یک چادر خاکی ختم میشوم…

دوباره باد برای من روضه می خواند پدر…

{اصلا گیرم نان بعد خودت هم درست شد:نان بدون فاطمه که نان نمی شود}

اری نان بدون مادر مزه نمی دهد..

برای همین بود تو و رفیقانت طاقت این دنیا را نداشتین..

اخر به نان مادری عادت کرده بود انهم عجب نانی نان صفا و صمیمیت و درستی…

ولی حیف این نان برای هم نسلهای من گم شد..اصلا کجاست؟

باز میخواهم برخیزم ولی این زمین نمیگذارد اخر رسم سید بودن است..

باید مانند مادر زمین گیر شوی تا پرواز کنی…

اما پدر این زمین اسمان ندارد اصلا نوری برای دیدن ندارد…ا

اصلا این زمین تحبس الدعاء تر از من است..

باور نداری نظاره کن امروز بالی برای پرواز تا مدینه به من نداد ..

فقط زهراییم کرد….

باز صدایی میشنوم مثل اینکه این باد قصد داشت امروز از غصه و فراق بمیرم …

نجوایی قشنگی داشت…

{چشمی شبیه چشم تو گریان نمی شود:زهراء حریف چشم تو باران نمی شود}

باز دلم باران خواست چون باز داستان ولایت تکرار می شد…

ولی این بار زمین خودش مرا بلند کرد چون چشمهای این ادمها مرا مجنون دیدند …

کاش می شد این باد را خاموش کرد امروز مرا به همه جا کشاند الا تو پدر ….

راستی گفتم پدر: سال نویت را شنیدم در کنار مادر پهلو شکسته ات به تحویل رساندی..

کاش می شد عیدی پرواز مرا نیز طلب می کردی…

پدر:رازهای این عالم بسیار است ولی امروز خیلی چیز ها از باد و زمین فهمیدم…

فهمیدم با دست شکسته ام می شود فدایی شد*

فهمیدم با اشک و روضه هم می شود زمینه ولی شناسی را فراهم کرد*

فهمیدم از هرآنچه که دارم باید بگذرم تا بتوانند مرا کنار بگذارند برای خودشان*

پدر از باد فهمیدم..

برای ولی باید خودت را زمین بزنی تا عزیز شوی..

اصلا مراتب وصل این است که خاک شوی…

پدر :خواهشی دارم اگر می شود از زمین بلاء(کربلاء) به مادرتان تربت دهید..

اخر این شبها حال مادرتان زیاد خوب نیست شاید بهتر شود..

در آخر مرا ببخش وقتتان بالاست…

و من پایین تر از ان هستم که برایت نوشته ام مادری تریین روز…

به امید رسیدن به وصال رویت

و به امید گرفتن انتقام سیلی مادر

………………………………………

آخرین خط وصایای دل من این است

که کنار شهداء خاک سپارید بدنم را

یازهراء…ام الشهداء

فرزند کوچکت(مسافر کربلاء)

منبع >> مسافر کربلا



[ 1392/12/2 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ علی پور ]